سفارش تبلیغ
پیشنهاد نام دامنه هاست ایران

کارون

از نمایشگاه صنعت ساختمان پارسال تا امروز دیگه خیال نمایشگاه رفتن رو از سرم بیرون کرده بودم. ولی نمایشگاه بورس ، بیمه و بانکداری، حسابی وسوسه ام کرد. مخصوصا وقتی که میدونستم برای باز کردن حساب معاملات آنلاین بورس، دیگه احتیاجی به مرخصی گرفتن و کارگزاری رفتن ندارم.

صبح شال و کلاه کردم و خودم رو به BRT رسوندم و با مشقت های فراوان ایستگاه نمایشگاه پیاده شدم.

دم در ورودی صفی طولانی برای خرید بلیت کشیده شده بود. طبق معمول سرک کشیدم تا اسم دانشجو رو جلوی باجه رویت کنم.

بَ...له! "بازدید برای دانشجویان رایگان است".

جمعیت رو کنار زدم، کارت دانشجویی رو نشون دادم، و با "بفرمایید" مسئول رویت بلیت "فرماییدم!!!"داخل.

کارگزاری های زیادی تو نمایشگاه شرکت کرده بودن. از کارگزاری های وابسته به بانک دولتی، با کارمندهایی که مشتری مداری براشون مثل پشمک حاج عبدالله وزنی نداشت تا کارگزاری  خصوصی که برای جذب سرمایه گذار از هیچ کوششی دریغ نمی کردن.(قابل توجه مخالفان خصوصی سازی!)

اما طبق سنوات گذشته، بی حجابی تو نمایشگاه و مخصوصا بین غرفه دارها، بود و بود و بود... . اما چیزی که خیلی بد بود، غرفه دارهایی بودن که با حجاب نه چندان مناسب ، زیر تابلویی با اسمی مقدس خدمات میدادن.

"کارگزاری رضوی، وابسته به آستان قدس رضوی".

مسئولین آستان قدس! فرهنگ سازی رو دیدیم و ذکر"هر چه بگندد  نمکش میزنند" رو بارها بر زبان جاری ساختیم.

امام رضا، قربون اون صبرت!


نوشته شده در جمعه 90/6/25ساعت 11:29 عصر توسط محمدعلی زرین نظرات ( ) |

آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز!

دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود!

جبهه بوی ایمان میداد و اینجا ایمانمان بو میدهد.

الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم وبصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم و آزادمان کن تا اسیر نگردیم.

(سردار شهید شوشتری)

 

پ.ن: خدا گلچین کرد و شهید شوشتری ، که از غافله شهدا جا مونده بود رو بعد از دو دهه به اونها رسوند. دنیا تنگ است برای کسی که زندگی بین نامردها برایش ننگ است.


نوشته شده در یکشنبه 90/5/23ساعت 10:5 عصر توسط محمدعلی زرین نظرات ( ) |

اوایل شروع جنگ 22 روزه اسرائیل علیه غزه... .

ساعت 11.30 شب بود که گوشیم زنگ خورد.پشت خط امین بود، مسئول بسیج دانشگاه.

- الو، سلام علی. خوبی؟

- سلام. ممنون.شما خوبید؟

- علی! برای ماجرای غزه، فردا راهپیمایی داریم و تصمیم بر این شد که شعار دادن بر عهده شما باشه.

- ولی من ... !!!؟؟؟

- دیگه زحمتش رو بکش!

.....

گوشی رو که قطع کردم، موضوع رو با بچه های هم خونه ای در میون گذاشتم و بعد از کلی لودگی، چند تا شعار انتخاب کردیم.

قبل از رفتن به سمت دانشگاه، سرم رو شستم، ولی در حین شستن، شعار عربی جالبی به ذهنم خطور کرد، شعاری از مردم لبنان در حمایت از امام موسی صدر.

بالروح، بالدم، نفدیک یا امام ... .

خب، اگه بجای "امام" ، "غزه" بذارم، وزن شعار هم بهتر میشه! بدیع تر هم هست.

.....

راهپیمایی شروع شد. بعد از دادن چند تا شعار معمول، سراغ شاه بیت شعار ها رفتم.

ای غزه! روحمان، خونمان فدای تو باد! همه با هم یکصدا فریاد میزنیم:"بالروح، بالدم، نفدیک یا غزه".

سکوت همه جا رو فرا گرفت.

 با انرژی بیشتر فریاد زدم و دیدم همه با تعجب و حیرت نگام میکنن.

چی؟ نفت غزه چی بشه ...؟ چی میگی ... ؟

کل انرژیم رو گذاشتم و با وضوح تمام شعار رو داد زدم و هجا بندی کردم، ولی دریغ از صدایی که از جلو و عقب جمعیت راهپیمایی بیاد. فقط صدای 2 نفر میومد که اونها هم پرت و پلا شعار میدادن.

سرخ شده بودم و داغ و بیخیال شاه بیت!

همه با هم: "مرگ بر اسرائیل"


نوشته شده در دوشنبه 90/5/3ساعت 10:46 عصر توسط محمدعلی زرین نظرات ( ) |

  سلام بر آقایم، ولی نعمتم، صاحب الزمان

 

سلامی از دور به مولای قریبم ، سلامی به دوری من از تو و دلتنگی تو،از من  که این خود نشانی از غربت به همراه دارد، غربتی به طول گذر ثانیه ها در عرض دوازده قرن ، که موالیان آن از مولای خود غایبند و غافل ، ولی او حاضرست و ناظرست و ذاکر ، یاد ما را همیشه به همراه دارد ودر کوچه پس کوچه های زمین خاکی به دنبال یار می گردد ، البته  نه از سر نیاز، بلکه او طبیب است و آب حیات به همراه دارد وبه دنبال بیماران خود می گردد ولی شایستگی نوشیدن آن را غیر از یاران عاشق آن یار سفر کرده از نظر، ندارند  که با توجه قلبی به حضرت و لبیک به ندایش قصد طواف کعبه ی دلها می نمایند و او را در تحقق عبودیت و عدالتش همراهی می کنند و حیات طیبه و جاودانه را به منصه ظهور می رسانند.

مولایم تولدت مبارک ؛ تبارکت به طلوع مهرت، به روشنی راهت، که به خورشید وجودت، برکت را معنا کردی، چه ولادتی! که انبیاء و اولیاء وعده ی آمدنش را بشارت داده وحضورش را به خدمتش مسئلت نموده اند که او نعمت فراوان و کوثربی بدیلی است که با ظهورش سحرگاه، به نورش، متجلی خواهد گشت .

گویند به ظهورت، به انتظار، قیام باید کرد قیامی که قامتش را سالهاست که بسته ای وجبریل از پس پرده غیب به نظاره، خبر از قائم داده است که میایی و ظلمکده را به دهکده ای از مهر و وفا تبدیل خواهی کرد .

آقا سربازانت در آماده باش به سر می برند و با اشاره ات جان را کف دست ، فدا می کنند ،پس چرا این همه معطلی ... ؟ مگر نه این است که ندای عجل فرج به آسمان بلند است ،خیابان ها و کوچه ها چراغانی است ،نیمه شعبان دیدنی شده، شربت و شیرینی فراوان شده ... همه به یمن قدمهایت ، همه به انتظار ظهورت و... به عشق وجودت ، پس مشکل کجاست ... ؟ که چشمانمان به جاده ی انتظار مانده و خبری نمیاید، آیا نامه ها و پیام ها و کامنت ها در فضای مجازی به مجاز بودن، به اسارت رفته و امیدی به رهایی حقیقت نیست و یا سرسبزی کوفه به مشام می رسد و هزار و یک فریب در رنگ و رخسارمان هویداست که توخوب میدانی چرا که عالم به مکنونات و حاکم به ظهور و باطنی ... و این بار آخرست،چراغ دوازدهمی نشکستنی است و اراده ی الهی تردید ناپذیرست،ذخیره الهی آمدنی است،  راهی به آسمان باز خواهد شد ،مستضعفان به ارث خواهند برد، دوز و کلک های زبیری بهایی نخواهند برد، که دستها همه رو شده و منافق به حکم کافر حربی قلمداد می شود .

نگاه کن، دقت بیشتر، او مظهر رحمت رحمانی است، او کمال جود جوادی است او به مقام خلافتش دستگیری را، نجات از مهلکه را تفسیر می کند خلاصه او انتهای مهربانی است ،داعی به رحمت کجا و خون و شمشیر کجا ؟ اگرم هست گریزی از آن نیست ناکثین ، قاسطین ، مارقین وهرچی ظالم شمشیر برهنه ای باید سزای تبهکاریش را در دنیا ببیند ، آخرت جای خود .

نکته : از ماست که بر ماست ، نکنه از یاران حضرتش نباشیم و به توهم که بازارش داغه ،خود را از سینه چاکان آقا به حساب بیاوریم ؛ چاره ای نیست! داروی این توهم به مطالبه جدی ما از معنای قیام برمی گردد که چقدر ایستاده ایم و به تنها موعظه قرآن لبیک گفته ایم و امروز که نائبش به قدقامت ولیش قیام کرده و در هجوم تیرهای دشمن سینه سپر کرده و مظهر یاد حبیبی است که به هل من ناصر منصور عالم لبیک به نصرت داده است به چه اندازه هم پیمان شده ایم و لغزش از فرمانش که تخطی از امر مولوی مولاست نمی کنیم  و در چنین ایامی، سالروز ولادت مولا و نائبش را با هم جشن بگیریم و به یمن چنین ایام خجسته ای بیعتشان را به گردن تا روز قیامت بیاویزیم

اللهم عجل فی فرج مولانا و احفظ قائدنا الی ظهور ولیک


نوشته شده در پنج شنبه 90/4/23ساعت 2:55 صبح توسط سید مهدی ماجدی نظرات ( ) |

اسمش واقعا ترس رو به دل همه میندازه، مخصوصا بچه های عمران.

زلزله...ترسیدم

یکی دو ترمی میشد که با شنیدن اسم "زلزله"  دلم میلرزید. بجای ترم 7، ترم 8 برداشتم تا شاید از مواهب ترم آخری در پاس کردن این درس مستفیض بشم.

وقت برای خوندنش داشتم. تقریبا هم درس رو خوب خوندم.

امتحان شروع شد... .120 دقیقه.

20 تا سوال تستی از آیین نامه و 12 مسئله.

یه نگاهی به برگه انداختم، به نظر راحت تر از اسمش بود.

بر خلاف بقیه من تصمیم گرفتم از تست ها شروع کنم. تست ها رو زدم و امیدواریم برای پاس کردن "مهندسی زلزله" بیشتر شد.

اومدم سراغ مسئله ها...

فرمول رو نوشتم و عددگذاری کردم و خواستم با ماشین حساب انتگرال بگیرم که دیدم ماشین حسابم تو کیف جا مونده.

از مراقب جلسه اجازه گرفتم که برم از تو کیفم که تو راهرو بود ماشین حساب رو بیارم.

یا خدا...!!! .کیفم نیست!دزد

این ور، اون ور! خبری نبود!!!

-ببخشید! کیفم نیست!

-همون مشکیه؟

-آره.

بعد از کلی تفتیش مشخص شد که کیف من،بعنوان ششمین کیف منتخبِ این چند روزه از جانب آقای سارق! انتخاب شده.

حالا وسط جلسه امتحان بیفت دنبال ماشین حساب! با لطف یکی از خدمه دانشگاه موفق به یافتن ماشین حسابی تاریخی از دوره (دقیانوس) شدم.

وسط امتحانِ به این داغی،داغ ماشین حساب و نداشتن ماشین حساب به کنار، شروع کارآگاه بازی ها حواسم رو خط خطی میکرد.

-کیف شما رو زدن؟

-بله.

-کیفتون کجا بود؟ چه رنگی؟

-جلوی در. مشکی!

بابا، دیگه کاری ازدستم بر نمیاد! تو رو خدا بذارید امتحانم رو خرابتر از این نکنم.گریه‌آور

با ماشین حساب کذا ضرب و جمع ها رو برای استاد نوشتم و جواب انتگرال رو گذاشتم بعهده استاد!!! ولی سوال ها به چه صورت بود؟

الف) ضریب سختی سازه مقابل را محاسبه نمایید.(انتگرال گیری)

 ب) با توجه به جواب سوال فوق...یعنی چی؟

 ج) با توجه به پاسخ سوال فوق ...وااااای

خلاصه 120 دقیقه تموم شد و من موندم و اقبالم ... .

هنوز نمره ها نیومده. ولی من نمیدونم اون سارق میتونه فکرش رو کنه  با یه "دله دزدی" چقدر میتونه به مسروق ضربه بزنه!

************

پ.ن 1: بعد از امتحان به توصیه مسئول آموزش دانشکده، دنبال کیف گشتم و اون رو کنار دستشویی پیدا کردم. فقط ماشین حساب به دردش میخورد بقیه اش رو همون جا گذاشته بود. خبر نداشت اون سنگ خام نسبتا درشت هم "درِ نجفه" و الا به این سادگی ها ازش نمی گذشت.

پ.ن 2: اگر به جای سوالای تستی اول تشریحی ها رو مینوشتم، الان ماشین حسابم تو کیفم بود.

پ.ن 3: این آخرین مطلبیه که از خوابگاه دانشگاه میذارم.وسایلم رو امروز فرستادم تهران و فردا، پس فردا هم خودم باید برم.

خداحافظ ای غم لحظه های جدایی ... .خدانگهدار

پ.ن 4: خداروشکر پاس شد!


نوشته شده در جمعه 90/4/3ساعت 9:34 عصر توسط محمدعلی زرین نظرات ( ) |



Design By : ParsSkin.com